عشق ....
زندگی عشق است
عشق افسانه نیست
آنکه عشق را آفرید
دیوانه نیست ....!!!

نوشته شده در ساعت 17:51 توسط عليرضا
لینک ثابت |
...: غربت تنهايي :...
به نام آنكه در هجران غربت ... به دلها ميدهد درس محبت
زندگی عشق است
عشق افسانه نیست
آنکه عشق را آفرید
دیوانه نیست ....!!!

نوشته شده در ساعت 17:51 توسط عليرضا
لینک ثابت |
سال جديد رو از طرف خودم و مريم به شما تبريك ميگويم![]()
اميدوارم كه سال خوبي داشته باشين
دوستدار كسي باش كه دوستدارت باشد![]()
صد سال به اين سالها![]()
I LOVE YOU
نوشته شده در ساعت 16:30 توسط عليرضا
لینک ثابت |
به جاي دسته گلي که فردا بر قبرم ميگذاري امروز با شاخه گلي کوچک يادم کن............
به جاي اشکي که فردا بر مزارم ميريزي امروز با تبسمي شادم کن............
به جاي اون متنهاي تسليت که فردا برايم مينويسي امروز با پيامي شادم کن.......
من امروز به تو نياز دارم
به جاي دسته گلي که فردا بر قبرم ميگذاري امروز با شاخه گلي کوچک يادم کن............
به جاي اشکي که فردا بر مزارم ميريزي امروز با تبسمي شادم کن............
به جاي اون متنهاي تسليت که فردا برايم مينويسي امروز با پيامي شادم کن.......
من امروز به تو نياز دارم
نوشته شده در ساعت 18:18 توسط عليرضا
لینک ثابت |
سحرگاهان همراه با طلوع خورشید
با عشق تو متولد می شوم
تا شامگاه از نبودنت می سوزم و می سازم
اگر باشی از وجودت جان می گیرم
و با نفست زندگی می کنم
و با خنده ات آرزوهایم را به فراموشی می سپارم
به اندازه تمام ستاره های اسمان دوستت دارم
همان ستاره هایی که شبهای خلوتم را نظاره گر بودند
ودر اخر ای افتاب زیبای شرق
از این انتظار سرد خسته شدم
دریابم
نوشته شده در ساعت 15:28 توسط عليرضا
لینک ثابت |
این بار هم تو را می یابم
در هیاهوی یک التهاب ناب
که صداقت را معنا می کند
تو را آغاز می کنم
به روی برگهای سپید
تا برگهای دفتر زندگییم
آرام ،آرام از روح ترانه هایت لبریز شوند
باز می گردم به آغاز
به ابتدای نگاه تو
به اوج احساسهای بی نشان
دوست داشتن
رمزی برای رهایی از تکرار است
دوست د اشتن
رسیدن به اوج جاودانگی باورهای ماست
ولی افسوس...
آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم
آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم
و بعد...
براي آنچه از دست رفته آه ميکشيم
پس هیچ وقت دریغ نکنیم
برای دوست داشتن
نوشته شده در ساعت 15:12 توسط عليرضا
لینک ثابت |
نمي دانم چقدر از بي تو بودنم گذشته است و چقدر نديدني ها را بهانه روزگار دانستم ....
اما
كاش مي آمدي تا برايت از راز غربت نشيني ام مي گفتم و آنچه را كه در درون خاموشم مي گذرد، مي ديدي!
يك سال ديگر نيز گذشت اما
نيامدي
نديدي
شب لحظه اي به سايه خود بنگر، تا روح بي قرار مرا بيني ....

نوشته شده در ساعت 15:9 توسط عليرضا
لینک ثابت |
زندگی چیست؟
خون دل خوردن اولش رنج و
آخرش مردن
جستجوي پيشرفته در كل مطالب و آرشيو وبلاگ