نوشته شده در ساعت 9:59 توسط مريم
لینک ثابت |
پند
شکسپير ميگويد بدترين گناه اين است که به کسي که تو را راستگو
مي پندارد دروغ بگويي.![]()
![]()
هميشه وقتي داري گريه ميکني اوني که آرومت ميکنه دوستت داره
ولي اوني که بات گريه ميکنه عاشقته.![]()
![]()
نوشته شده در ساعت 15:6 توسط مريم
لینک ثابت |
میدونی...
ميدوني وقتي خدا داشت بدرقت مي کرد بهت چي گفت ؟جايي که ميري
مردمي داره که مي شکننت ،نکنه غصه بخوري ،من همه جا باهاتم .تو تنها
نيستي ،تو کوله بارت عشق ميذارم که بگذري ،قلب ميذارم که جا بدي
،اشک ميذارم که همراهيت کنه و مرگ که بدوني برميگردي پيشم.
نوشته شده در ساعت 15:3 توسط مريم
لینک ثابت |
نتوان گفت
نتوان گفت که اين قافله وا مي ماند
خسته و خفته از اين خيل جدا مي ماند
اين رهي نيست که از خاطره اش ياد کني
اين سفر همره تاريخ به جا مي ماند
دانه و دام در اين راه فراوان اما
مرغ دل سير ز هر دام رها مي ماند
مي رسيم آخر و افسانه ي وا ماندن ما
همچو داغي به دل حادثه ها مي ماند
بي صداتر ز سکوتيم ولي گاه خروش
نعره ماست که در گوش شما مي ماند
برويد اي دلتان نيمه که در شيوه ما
مرد با هرچه ستم هر چه بلا مي ماند
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده در ساعت 17:53 توسط مريم
لینک ثابت |
نشانی

نشاني
خانه دوست کجاست ؟ در فلق بود که پرسيد سوار
آسمان مکثي کرد
رهگذر شاخه نوري که به لب داشت به تاريکي شن ها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت
نرسيده به درخت
کوچه باغي است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ي پرهاي صداقت آبي است
مي روي تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بدر مي آرد
پس به سمت گل تنهايي مي پيچي
دو قدم مانده به گل
پاي فواره جاويد اساطير زمين مي ماني
و ترا ترسي شفاف فرا مي گيرد
در صميميت سيال فضا خش خشي مي شنوي
کودکي مي بيني
رفته از کاج بلندي بالا جوجه بردارد از لانه نور
و از او مي پرسي
خانه دوست کجاست؟
نوشته شده در ساعت 13:59 توسط مريم
لینک ثابت |
روزی مردی ....
روزي مردي عقربي را ديد که درون آب دست و پا مي زند، تصميم گرفت عقرب را نجات دهد اما عقرب انگشت او را نيش زد. مرد باز هم سعي کرد عقرب را از آب بيرون بياورد اما عقرب بار ديگر او را نيش زد. رهگذري او را ديد و پرسيد : چرا عقربي را که نيش مي زند نجات ميدهي؟ مرد پاسخ داد: اين طبيعت عقرب است که نيش بزند ولي طبيعت من اينست که عشق بورزم. چرا بايد مانع عشق ورزيدن شوم فقط به اين دليل که عقرب طبيعتاً نيش ميزند؟
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده در ساعت 17:5 توسط مريم
لینک ثابت |
دشوارترین باور
دشوارترین باور

نوشته شده در ساعت 13:55 توسط مريم
لینک ثابت |
