نتوان گفت
نتوان گفت که اين قافله وا مي ماند
خسته و خفته از اين خيل جدا مي ماند
اين رهي نيست که از خاطره اش ياد کني
اين سفر همره تاريخ به جا مي ماند
دانه و دام در اين راه فراوان اما
مرغ دل سير ز هر دام رها مي ماند
مي رسيم آخر و افسانه ي وا ماندن ما
همچو داغي به دل حادثه ها مي ماند
بي صداتر ز سکوتيم ولي گاه خروش
نعره ماست که در گوش شما مي ماند
برويد اي دلتان نيمه که در شيوه ما
مرد با هرچه ستم هر چه بلا مي ماند
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده در ساعت 17:53 توسط مريم
لینک ثابت |
